X
تبلیغات
رایتل
گروه متخصصین خراسان جنوبی
ارائه دیدگاه های علمی،فرهنگی، تخصصی و آموزنده
text

بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 4 آذر‌ماه سال 1388


     

...پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی

می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه‌ دور بود.

سنگ‌پشت (لاک پشت) تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.

پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست.

کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی. من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه.

و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی...

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک بود

و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد !

چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط رفتن است.

حتی اگر اندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای.

و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت...

دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.

سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و رفت، حتی‌ اگر اندکی؛ و پاره‌ای‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ می کشید...




طبقه بندی:
ارسال توسط عفت عالم زاده
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی