X
تبلیغات
رایتل
گروه متخصصین خراسان جنوبی
ارائه دیدگاه های علمی،فرهنگی، تخصصی و آموزنده
text

بازدید : مرتبه
تاریخ : سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1389

یک روز که قصد رفتن به بانک را داشتم احساس کردم چیزی را گم کرده ام. دستم را در جیب خود فرو بردم و با اضطراب به دنبال چک پولهایم گشتم. ته جیبم پاره بود و چک پولها راه خود را در پیش گرفته بودند و کلی از من دور شده بودند. حالت روحی من بسیار خراب و بدنم سست شد و زدم زیر گریه. تنها پولی که روز قبل صاحب کارم به من داده بود به عنوان حقوق و خرج زن و بچه ام برای یک ماه آینده بود از دستم رفت.
یک روز قبل:
رفتم سر کار و تا عصر در طلا فروشی شاگردی کردم و عصر صاحب کارم آمد و مغازه را دست گرفت. وقتی خواستم به خانه برگردم من را صدا زد و چهارصد هزارتومن پول حقوق ماه پیش را به من داد و من را به خدا سپرد. چند وقت پیش نذر یک امام زاده کرده بودم که روا شد و باید صد هزارتومن به ضریح شریفش تقدیم می کردم. حقوق من نزد صاحب کارم سیصد بود که این ماه به من چهارصد داده بود یعنی صد تومن اضافه بود. خوب من اول فکر کردم که صد تومن اضافه را ببرم به امام زاده ولی از طمع این صد تومن تا صبح به خودم پیچیدم و فکر کردم.

امروز:
آری پیش خودم گفتم این پول را نگه می دارم و در آینده نذرم می پردازم. تا اینکه این اتفاق افتاد و همه پول از دستم رفت.
خودم را در حاله ای از خشم و غضب خدا تصور کردم و انگار که خداوند داشت سرم فریاد می کشید و من مثل بچه ای کوچک گریه می کردم.
شب شد و برای نماز به مسجد رفتم. گریان نماز خواندم و از ته دلم از خدا می خواستم من را ببخشد. خیلی از کرده خود پشیمان بودم ولی انگار خداوند به حرفهایم اهمیتی نمی داد.
از ترس خدا جرأت نمی کردم از او بخواهم که پولم را برگرداند.
تا اینکه امام جماعت مسجد بعد از اتمام نماز بلند شد و چند کلمه ای صحبت کرد.
اینطور شروع کرد و گفت: یک حدیث قدسی داریم که می فرماید: اگر بندگان من بدانند که خدایشان چقدر مشتاق ایشان است هر آینه از شوق جان می سپردند.
انگار تعریف خدا در ذهنم عوض شد و من افکارم صد درجه تغییر کرد. الآن با خدایی روبرو بودم که آغوشش را باز کرده و می خواهد مرا در آغوش بگیرد و از من بپرسد چه می خواهی برایت انجام دهم و من ناخداگاه در درونم گفتم نذرم را می پردازم خرج زن و بچه ام را به من بازگردان.
سخنانم با خداوند مهربان در دلم تمام نشده بود و اشکهایم خشک نشده بود که شخصی در گوشی به امام جماعت چیزی گفت.
ایشان هم رو به نمازگذاران کرد و گفت:
آیا کسی از مؤمنین امروز در خیابان پولی گم کرده است؟
من سر از پا نشناختم و بجای اینکه بگویم من گم کرده ام بلند زدم زیر گریه!
همه سرشان را به سمت من برگرداندند. و من با صدای بلند گفتم به ذات مقدسش قسم مهربان تر از او یافت نمی شود. آن خرج زن و بچه من بوده که امروز آن را گم کردم و خداوند در حق من لطف نمود و آن را به من بازگرداند.
پس دادن آراء و نشانه ها من آن پول را از ایشان گرفتم و راهی منزل شدم.
آری خدا ما خدای مهربانیست که هیچگاه به بندگانش ظلم نمی کند و همیشه با آغوش باز منتظر برگشت بندگانش به سوی خود است و لطف و کرم خود را بیش از آنچه لیاقت ماست به ما عطا می کند.




طبقه بندی:
ارسال توسط انسان
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی